قصه درمانی

فرقی نمی‌کند که منشأ قصه کجاست

از یک داستان اسطوره‌ای است

یا یک خاطره شخصی

بازگویی آن مانند ایجاد ارتباط میان الگوهای ذهنی است.

گویی تجربه را به زبان مثال‌ها ترجمه کرده و  روایت می‌کنیم.

گونه ما (گونه انسان) از طریق استعاره می‌اندیشد و به کمک قصه‌ها می‌آموزد.

ماری کاترین باتسون

سارا، خانمی سی‌وچندساله تحت روان‌درمانی قرار گرفت. به‌شدت نگران الگوی روابط خود و عزت‌نفس پایینش بود. با احترام به شرایطی که از سر گذرانده بود، به نظر می‌آمد که در برقراری ارتباط با آقایان و ادامه رابطه با آن‌ها، کمی مشکل داشت. ناگفته نماند که این مردها واقعاً ازنظر سارا جذاب بودند. با شروع هرکدام از این  رابطه‌ها، سارا شاد و سرخوش می‌شد؛ اما به‌محض آنکه رابطه عمق پیدا می‌کرد و آن مرد شروع به ابراز محبت می‌کرد سارا حس می‌کرد دیگر علاقه‌ای به او ندارد و خودش را از رابطه عقب می‌کشید و به رابطه خاتمه می‌داد. بعد از هر پایان او با خود می‌اندیشید که علت تغییر ناگهانی حسش چه بوده و نسبت به اینکه روزی بتواند رابطه خوبی داشته باشد، ناامید می‌شد.

 

این مشکل ارتباطی سارا با شیوه‌های مختلفی قابل‌بررسی بود اما پیتر، روان‌درمانگر او، تصمیم گرفت تا قصه‌ای را برای او تعریف کند:

 

سارا وقتی تو در مورد الگوی رابطه‌های تو برای من گفتی، یاد یک فیلم قدیمی افتادم. اجازه برای تو هم تعریفش کنم تا ببینی آیا می‌تواند بخشی از مشکل تو را روشن کند. این داستان مربوط به یکی از فیلم‌های دبلیو سی فیلدز هست که آنجا نقش یک شخصیت پیر و مضحک را بازی می کنه که در حاشیه شهر و پایین یک تپه  زندگی می‌کند. بالای تپه یک کلوپ محلی قرار داشت که برای این مرد نماد هر آن چیزی بود که آرزویش را داشت. سالیان سال مرد حسرت عضویت در این کلوپ را داشت. روزی از روزها چنین دعوت‌نامه‌ای را دریافت کرد:

 

بدین‌وسیله از شما دعوت می‌شود که به‌عنوان یکی از اعضا در کلوپ محلی حضور پیدا کنید.

در کمال حیرت به نظر نمی‌آمد که مرد از خواندن دعوت‌نامه خوشحال شده باشد  و او تصمیم گرفت تا این دعوت را رد کند. یکی از دوستانش که می‌دانست همه این عکس‌العمل دلیل خاصی دارد، پس از آرام شدن دوستش به او گفت: «این چه‌کاری هست که داری می‌کنی؟ همیشه آرزو داشتی عضو این کلوپ باشی و حالا که می‌خواهی این دعوت را رد کنی؟ فیل دز در جواب به او گفت: «کلوپی که بخواهد آدمی مثل من را به‌عنوان یکی از اعضایش انتخاب کنه، به هیچ دردی نمی خوره!»

حالا چرا من این داستان را برای تو تعریف کردم، سارا؟ چون به نظرم آمد که وقتی تو حس می‌کردی که آن مردها بیشتر از قبل به تو توجه می‌کنند،  اتفاق مشابهی درون تو رخ می‌داده است…..

 

پیتر، روان‌درمانگر سارا، تصمیم گرفت نظریه‌اش در ارتباط با شیوه رفتاری ش با مردها را از طریق یک قصه برای مراجعش تشریح کند. به‌جای تحلیل‌ها طولانی و کاوش در طرح‌واره‌های شناختی، پیتر قصه‌ای را تعریف کرد که هم مشکل سارا را روشن می‌کند و هم روشنایی‌بخش راهی است که برای تغییر رویه باید طی کند.

 

در این مقاله،  (الف) من بسیاری از ویژگی‌های مفید را که استفاده از داستان در روان‌درمانی می‌تواند داشته باشد، بیان می‌کنم و (ب) من رهنمودهایی را برای ارائه، شفاف‌سازی و به‌کارگیری آن‌ها در شرایط منحصربه‌فرد بیماران ارائه می‌دهم و (ج) من نمونه‌ای از داستان‌های درمانی را ارائه خواهم داد. من این کار را بر اساس تجارب قبلی در استفاده از سنت قدیمی روان‌درمانی است، سنت قصه‌گویان، چیزی که خیلی به آن مدیون هستم. (گاردنر، ۱۹۷۱؛ دلا تور،۱۹۷۲؛ اوسوریو،۱۹۷۶؛ برگنر، ۱۹۷۹؛ روزن، ۱۹۸۴؛ رابرتز، ۱۹۸۵؛ رونی، ۱۹۹۴). کار من بیشتر بر اساس یک چارچوب مفهومی گسترده است که به‌عنوان «روانشناسی توصیفی» شناخته می‌شود. (اوسوریو، ۱۹۷۶؛ ۱۹۹۷، ۲۰۰۶)؛ اثر حاضر نمایانگر کاربردی از این چارچوب است که بدون آن امکان انجام این تحقیق وجود نداشت.

 

ویژگی‌های مفید استفاده از داستان در روان‌درمانی

سازمان‌دهی شناختی (Cognitive organization)

امکان ندارد که مراجعین مشکلات خود را خیلی شسته‌ورفته در یک بسته‌بندی شکیل به اتاق درمان بیاورند تا آن  را موردبررسی قرار دهیم. معمولاً آن‌ها مجموعه‌ای گیج‌کننده از احساسات دردناک،برداشت های شخصی، موقعیت های و رویداد ها را ارائه می دهند. به همین دلیل نه تنها درک درستی از مشکل خود و علل آن ندارند، بلکه هیچ تصوری از اینکه چه اقدام اصلاحی باید صورت گیرند نیز ندارند.

قصه یک بسته شناختی است.همان‌طور که در تصویر « دابلیو، سی، فیلدز» مثال زده شد، داستان حاوی دنباله‌ای از وقایع است که روابط قابل‌تشخیصی بین آن‌ها وجود دارد و ما را به نتایجی هدایت می‌کنند. وقتی قصه مانند لباسی خوش‌دوخت روی  قامت مشکلات مراجع می‌نشیند،می‌تواند، به‌موجب خاصیت ذاتی قصه، به چند نتیجه ارزشمند دست یابد.داستان می‌تواند به مراجعین کمک کند تا روابطی درک کنند که پیش‌ازاین به آن‌ها توجه نکرده بودند، برای مثلاً در مورد سارا، رابطه بین عزت‌نفس پایین اش و از دست دادن علاقه او به مردها.  به‌علاوه، می‌تواند بعضی از عوامل موجود در شرایط  مراجع را برجسته کرده و سایر عوامل را کم‌اهمیت کرده و موارد جدیدی را معرفی کند که پیش‌ازاین اصلاً شناخته‌نشده بودند . به‌این‌ترتیب به مراجع کمک می‌کند تا آنچه به مشکلش مرتب و بااهمیت می‌باشد را تشخیص دهد.

یک قصه «خوش‌دوخت» به‌صورت کلی می‌تواند مجموعه‌ای گیج‌کننده از عوامل را به یک کل بامعنی ، قابل‌درک‌تر  تبدیل کند. با این کار، به مراجع کمک می‌کند تا به درک بهتری از مشکلات خود دست یابند و در بسیاری موارد مسیرهای ممکن برای تغییر را تشخیص دهند.

 

ادامه دارد ….